محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2647
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كه فردا باز پيش او روم اما چنان مىبينم كه فردا از او جدا مىشوم » بيشتر يارانش گفتند : « چنين مكن تا پيش او روى اگر چيزى گفت كه موافق آن بودى مىپذيرى و گر نه جدايى از او دشوار نيست » گفت : « راى درست همين است » گويد : من اجازه خواستم كه دادند و پيش وى رفتم و گفتم : « ترا به خدا از امير مؤمنان و جمع مسلمانان جدا مشو و خود را به خطر مينداز و اين كسان را كه از عشيره ات با تو هستند به كشتن مده كه على بر حق است » گفت : « فردا مىروم و حجت او را مىشنوم ببينم چه مىگويد ، اگر حق و درست بود مىپذيرم و اگر گمراهى و نادرست بود جدا مىشوم . » گويد : با عموزادهء وى خلوت كردم كه از خاصانش بود ، نامش مدرك بن ريان بود و از مردان به نام عرب بود ، به دو گفتم : « ترا به سبب يارى و دوستى حقى بر من هست و اين بعلاوهء حقى است كه مسلمان بر مسلمان دارد ، پسر عمويت چنان كرد كه با تو گفت ، بكوش و رأى او را بگردان و عمل او را زشت شمار كه بيم دارم اگر از امير مؤمنان جدا شود خودش را و عشيره اش را به كشتن دهد » گفت : « خدايت پاداش نيك دهاد كه نيكو ياورى ، و نيكخواهى و رأفت آورده اى ، اگر خريت بخواهد از امير مؤمنان جدا شود از او جدا مىشوم و مخالفت مىكنم و مىگويم از اطاعت و نيكخواهى امير مؤمنان نگردد و با وى بماند كه بخت و هدايت وى در اينست . » گويد : از پيش وى برخاستم و خواستم پيش امير مؤمنان باز گردم و قصه را با وى بگويم كه از گفتهء يار خويش اطمينان يافته بودم . به منزل خويش باز گشتم و شب را به سر بردم و روز بعد وقتى لختى از روز گذشت پيش امير مؤمنان رفتم و مدتى در حضور وى نشستم ، مىخواستم گفته ها را در خلوت با وى بگويم . نشستنم طول كشيد و پيوسته مردم بيشتر مىشدند . نزديك رفتم و پشت سرش نشستم ، گوش